تبليغاتX
یا رئوف بی منت ...

یا رئوف بی منت ...
ما را به جبر هم که شده سر به زير کن/خیری ندیده ایم از این اختیارها...
قالب وبلاگ
حرفهایی ازنوع مستقلی...درادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:52 ] [ حقیقی ] [ ]
نه ولادتتان هست ونه شهادتتان...

امانمی شود انکارکرد.روزی نیست که دلمان رضایی نباشد...

می خواهم باخودتان،دونفری،مثل همیشه...حرف بزنم...

آقاجان شما که غریبه نیستید،این روزها من غریبی رادر قریبی یافتم...

غریبی یعنی وقتی در کنارجدت،پدربزرگوارت،امیدبودنت هستی ..تورا بیگانه بدانند...

غریب یعنی یک روز بعداز عروجت مردم دیارت،نه تو رابه یاد بیاورند ونه اتمام حجت هایت را... 

آقاجان غریب یعنی کسی که سبب آفرینش است رابی حرم ببینی...

غریبی در شب های تاریک بقیع معنی میشود...

غریب یعنی اول شخص قصه ی پُرغصه ی درودیوار باشی...

غریب یعنی...

وچه کسی از مولایمان علی غریب تر...

آقاجان قبول دارم برایتان سنگ تمام نذاشته ایم اما ما که خاک ملک طوس راسرمه ی چشمانمان کرده ایم

 وهرگاه می آییم به زیارتتان همان جا دلمان را نذر یک لحظه بیشتر نگاه کردن به گنبد طلاییتان میکنیم...

آقای من،مولایم...کدام بهتر است؟قریبی یاغریبی؟...

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:33 ] [ حقیقی ] [ ]
مادر هر کاری میکند،بچه ها یاد میگیرند...

مثلا اگر شهید شود...

"یامولاتی یافاطمه الزهرا اغیثینی"

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:28 ] [ حقیقی ] [ ]
روز سه شنبه تقریبا ساعت ۱۱خرده ای دیدار عمومی داشتندحقیقتش اینه که نرفتم چون حس وحالی برای رفتن نبود٬اما یه سری صحبت بود که از شبکه خبر گوش دادم ساعت ۶بعدازظهربود که من و والده گرامی تصمیم گرفتیم بریم پیش یکی از معاونای یکی از وزیران محترم! ودر خواستی رو که حدود ۱۰ ماهه از طریق یکی از سازمانها پیگیر هستیم رو عنوان کنیم وبدونیم که تکلیفمون چیه؟وقتی رسیدیم درِهمون ستاد مربوطه نگهبان که یکی دو نفر دیگه قبل از ما رو نگه داشته بود نذاشت بریم بالا وگفت که وقت ملاقات تمومه وفردا صبح بیاید که اون دونفر داشتند برمیگشتند که شروع کردم به دلیل خواستن وازشون خواستم که تابلویی که ساعت ملاقات رو روش نوشته نشونم بدن و...بالاخره چون دلیلاشون قانع کننده نبود مجبور شدن که اجازه ورود رو صادر کنن!!

بعد از حدود ۱ ساعت وارد اتاق کارشناس شدیم  وشروع کردیم به توضیح درباره ی ۲ تا درخواستی که مکتوب شده بود ٬مسئول محترم در کمال خونسردی فرمودند که درخواست اول که در چارچوب قانون نیست ومتاسفیم!واما دبرای دومی هم نیاز نبود تا اینجا بیاین و ما کار شما رو تو سازمان مربوطه انجام میدادیم!!!یه دفعه تمام اون صبر و حلم وبردباری که به خرج داده بودم یه هویی تمام شد وهر چی میتونستم بهشون گفتم!که شما بی نهایت با مردم همکاری میکنید وما هم اومدیم که به جای در خواست ازتون تشکر کنیم!بعداز ده دقیقه بالاخره وارد اتاق معاون وزیر مربوطه شدیم و اجازه ی صحبت کردن رو بهمون دادن و من هم در ادامه ی عرایضم یه سخن از ره برم رو گفتم که اون سازمان در این مورد کوتاهی کرده بود و حرف ایشون زمین مونده بود...وبعد هم گفتم که شما در قبال تمام این وظایفی که بر عهده دارید مسئولید ...در تمام وقت ِصحبتام تمامشون ساکت بودن وچیزی نمی گفتن البته  خیلی سعی کردم که ادب رو هم رعایت کنم و طولی نکشید که ایشون یه نامه زدن به مدیر کل اداره و خواستن که همکاری های لازم در این زمینه انجام شود...

ونکته ی جالب توجهش اینجا بود که من یک در صد از حرفایی که به مسئولان دانشگاهمون میزنم رو به اونا نزدم اماانگار دیگه توپ ٬تانک ٬مسلسل دیگر در این بنده های خدا اثر ندارد....

وچیزی که تو ی این دو سه روز رفتن به دو تا از ستاد ها نظرم رو جلب کرد برخورد همون مسئولایی بود که تا یه روز قبل از این سفر داشتن و بعد از کلی وقت قبلی حتی جواب درست ودرمونی بهت نمیدادن وحالا تو این سه روز به جایی رسیده بودن که در برابر تمام شکایت های تو ساکت بودند ولام تا کام حرف نمی زدن(دو جور سکوت متفاوت)

تازه روز بعد به همون سازمانی که مارو ارجاع داده بودن رفتیم در کمال ناباوری مدیر کل محترم انقدر با لطافت با آدم صحبت می کرد که یه لحظه فک کردم که دارم خواب میبینم یا شاید اصلا اینا آدمای دیگه ای هستند وکلهم اجمعین همه دچار تحول شده اند...

تا جایی که بنده ی خدا ما رو تو خیابون دید و قصد رسوندن مارو با ماشین شخصیشون داشتن که ما هم ترجیح دادیم که این یه تیکه رو هم پیاده گز کنیم....

شما دلیل این همه یک رنگی رو چی می بینید؟

آیا این حالات ماندگارند؟!

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 17:11 ] [ حقیقی ] [ ]
ای خدای بزرگ !آنقدر به ما معرفت ده که جز تو کسی را نپرستیم

آنقدر به ما عزت ده تا در برابر هیچ طاغوتی به زمین نیفتیم

آنقدر به ما شجاعت ده که در مقابل هیچ ظلمی تسلیم نشویم .

ای خدای من!ای دوست ازل وابدی من !ای انیس شب های تار من ای مونس درد ها وغم های من !ای آنکه مرا خلق کردی !ای آنکه عشق خود را در دل من نهادی !ای آنکه راهی جز به سوی تو ندارم !ای خدای علی !ای خدای بی پناهان !ای خدای قلب های شکسته! ای خدای روح های تنها!تو مرا از همه چیز وهمه کس کفایت کن.

سرا پای هستی ام را آنچنان به خود مشغول بدار که جز به تو نیاندیشم وجز تو چیزی نخواهم.

                                                                                                                   شهید دکتر چمران


توضیح:پست قبلی به دلایل امنیتی وحفظ جان و تحت تاثیر تهدیدات انجام شده حذف شد.

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 9:45 ] [ حقیقی ] [ ]
سلام

نمیدانم سال هم نو شد اما من چقدر نو شدم

روزهای سرد بی تو هم بیشتر شد

اما من هنوز هم همانم

سال نو شد ومن هنوز در بیابان نفسم ماند ه ام

سال نوشد اما کیسه ی دلتنگی هایم خالی نشد آقا

  بس است انتظارمان سر آمد

آماده نیستیم... اما دل داده ایم و بی دل شده ایم.... 

با کدامین اسم اعظمت صدایت کنم معبود من؟

با کدامین اسم عرشیاییت تو را از فرش بخوانم ؟

یا ارحم الراحمین

یاستارالعیوبم

یا...

بردل زخم خورده ی ما هم یک نگاه تو کافیست....

میسپارمش به خودت...

مثل همیشه...

اللهم عجل لولیک الفرج


التماس دعا

 

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 16:35 ] [ حقیقی ] [ ]
دقیقا یادمه دوران بچگی رو زمانی که وقتی بابام منو می برد مغازه دست می گذاشتم روی چیپس

 وپفک هایی که تبلیغاتشون توی تلویزیون با آب ورنگ بهتری پخش می شد وتوی حال و هوای بچگی

 خیلی دوسشون داشتم و از اون شکلک های روی اجناس برا خودم اسطوره ساخته بودم دریغ از اینکه

 چیزی نیست جز بازی بزرگ تر ها که برای ما بچه ها خواب دیده بودند!!!!!

هر چه قدر هم باباومامان سعی در انتخاب درست را برایم داشتند و میگفتند که آدم نباید گول این رنگ

 ها را بخورد !ما هم  بچه بودیم وسمج وشاید هم نادان !

خلاصه قصه کودکی گذشت با تبلیغاتی که شعر ها وشکلک هایش توی ذهنمان نقش بست وبزرگ که

 شدیم فهمیدیم خوب که نبودند هیچ ،ضرر هم داشتند....

اما این روز ها خیلی ها هنوز به بزرگ شدن ما نسل سومی ها ،شک دارند وبا حرف هایی که بیشتر

 شبیه به طبل تو خالی که صدایش از دور خوش است قصد فریب ما را دارند دریغ از اینکه ما بزرگ شده

 ایم میتوانیم فکر کنیم. تصمیم بگیریم و بهترین را انتخاب کنیم...

دیگر رنگ برایمان مهم نیست،شعار هایی که بیشتر شبیه شعر هستند تا شعار مهم نیست ...

برایمان کاری مهم است که کمتر سخندانی شده باشد .راستی آنقدر بزرگ شده ایم که با شام هایی

 که اول و آخرش را از ابتدا می دانیم گول نخوریم !

ما بدون وام های شما هم هویت داریم به شعور ما کوچک های دیروزتوهین نکنید !

امروز مثل دیروز نیست!

امروز در صف انتخابات به کسی رای میدهیم که متعهد ووفادار به نظام باشد.

امروز ما به کسی رای میدهیم که هنوز هم آرمان های امام وشهدا چراغ راهش باشد نه فانوس نفتی

 آمریکا واسراییل که به جای نفتش با خون دل خانواده های شهیدان هسته ای مان پر شده باشد...

امروز مثل دیروز نیست !

ما بزرگ شده ایم!!

همان هایی که با آژیر های خطر دیروز از خواب بیدار شده اند ولبیک گفته اند به ندای ره برشان...

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 9:55 ] [ حقیقی ] [ ]
روز پنجشنبه بود و یه روز مونده به روز وداع با امام رضام که رفتم بهشت ثامن.دومین باری بود که میرفتم

 زیارت اهل قبور تو صحن آزادی نمی دونم ولی یه حس وحال عجیبی داره هر بار که رفتم یکی از خادم

 های حرم رو دفن میکردن تو این موقعیت ها بهتر میتونی فکر کنی ،تامل کنی و...

شاید برا همینه که تشییع جنازه خودش فلسفه هایی داره البته وقتی اون طرف رو نشناسی ونخوای تو

 تاب وتب رفتنش باشی وخلاصه فکرت از این لحاظ آزاد باشه.با اینکه غریبه بودم رفتم تاسر اون گودی که

 کم تر از یک متر میشد،جاش خیلی کوچیک بود فقط به اندازه ای که جنازه به سمت داخل بره وبعد

 بزارنش توی اون تونلی که بغل قبر کنده بودن همه ی اینا رو از نزدیک نگاه میکردم،خیلی هم ترسیده

 بودم ولی خودم ،خودم رو مجبور به دیدنش کردم.اون روز تنها بودم ،بعدش هم نشستم و به بدبختی

 خودم گریه کردم. یه جورایی برام نشونه بود که خدا هی داره بهم گوشزد میکنه،با رفتن آشنا وغریبه ها

 ،بادیدن خیلی چیزها از دور ونزدیک...

وقتی از زیر زمین اومدم بیرون وقت نماز ظهر بود ومن با به دنیا آشفتگی...

دو روز بعد از بهشت ثامن...

اونجا دیگه ثانیه ای آدم از این دنیا میرفت،تو این حین فقط به این فکر میکردم که چقدر سنگدل شدم.

آدم هایی که تایک لحظه قبل از رفتنشون به بودنشون فکر میکردن وخیلی هاشون هم ناراحت از برزخی

 که بودن ونبودنشان معلوم نبود وخیلی ها هم راضی به نبودنشان ..خلاصه قصه ای داشتن این آدمها...

آدم هایی که مثل ما به زندگی بیرون از پنجره،پنجره ای که فاصله ایجاد کرده بود بین دنیای داخل وسرد و

 بی مفهوم اتاقشان ..پنجره ای که هر چه نگاه میکردی جایی رو جز دیوار های بلند نمی دیدی...

در اوج نا امیدی در یک اتاق تاریک به نور فکر میکردن ،با اینکه خیلی دلگیر بود اما سرشار از یاد

 معبودشان ....

جایی که کوچک بود ویک هم تختی افسرده تر از خودت ،انقدر کوچک که از بین تمام صفات تو بهترین را

 برای خودت میخواستی،خبری از قهر و غضب وکینه ودشمنی وپول پرستی ودنیا دوستی نبودو فقط

 میخواستی غرق در خالقت باشی و هیچ چیز را لمس نکنی حتی ضربه های سوزن پرستارت را...

نمی دانم چرا باز هم فرصت فکر کردن را داشتم شاید این بار هم به خاطر بیننده بودنم بود..

نمی دانم در فکر آن دختر 18 ساله ای که با تشخیص سرطان خون بستری شده بود یا مادری که در

 آخرین لحظات هم به فکر کامل کردن جهیزیه ی دخترش بود یا مسعود که لحظه شماری میکرد برای دیدن

 عشقش چه بود و راز آنها در چه بود وما کجا هستیم...همه شان رفتن ..باچند روز فاصله ی زود یا دیر تر.

وباز هم من ماندم وغمی که روی شانه های خسته ام سنگینی میکرد...

خواهش میکنم ...میخواهم مثل همیشه تو تکیه گاهم باشی...

در اوج فریادهای بی صدایم داد میزنم ..رهایم نکن..

چه شده است مرا؟تو را نمیبینم یا نیستم که ببینم...

هیچ چیز نمی خواهم جز...


اللهم عجل لولیک الفرج...

التماس دعا

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 10:45 ] [ حقیقی ] [ ]
گاهی سریع زیباست...

گاهی کند...

شرایط حد شتاب را مقدر می کنند...

                                                     


  برگرفته از کتاب یک عاشقانه ی آرام (نادرابراهیمی)

[ سه شنبه یازدهم بهمن 1390 ] [ 10:19 ] [ حقیقی ] [ ]

ازآنجا که اکثریت مردم درسرتاسر جهان به این باور رسیده اند که بهترین راه برقراری وبه دست آوردن اطلاعات در درون وبیرون کشور خود تنها از طریق رسانه ها میسر است.ودر این بین اولویت بارسانه های صوتی وتصویری می باشد و شما با کمتر کسی رو برو می شوید که اطلا عات رو زانه ی خود را از طریق کتاب و رسانه های مکتوب به دست آورد.با این تفاسیر به این مهم میرسیم که مدیریت رسانه ای از چه اهمیتی برخوردار است وقدرت امروز ،ازآن کسی است که رسانه ی قوی تری دارد چون باداشتن یک رسانه ی قوی است که ما می توانیم فکر واندیشه ی خود را به مردم عرضه کنیم .در مقابل هم با رسانه هایی روبرو میشویم که با برنامه ریزی دقیق و یک بر نامه ی کار شده به طور ظریف در طی مدت مشخص و زمان بندی شده به تبلیغ و ارائه تفکرات خود می پردازدچه در زمینه ی مذهبی،فرهنگی،اجتماعی وسیاسی...خواه دروغ خواه حقیقت و وقتی آگاهی نداشته باشیم عقاید دیگران را خیلی راحت وبدون زحمت می پذیریم ودر نتیجه آنها موفق به تحمیل عقایدشان به دیگران می شوند.

واما سینمای امروز ایران...

میبینیم کسانی متولی این امر میشوند که دغدغه ای غیر از عرضه کردن آرمانهای نظام را دارندو سینما را تبدیل کردن به سیاه نمایی برای آنهایی که مجبورند ببینند ودم نزنندوشاهدساخته شدن فیلم هایی میشویم که  مورد کم لطفی قرار میگیرند ویا از فیلمی تقدیر می شود که لیاقت فرستاده شدن به جشنواره را ندارد و تا آنجا پیش میرویم که من بیننده برای دیدن فیلم با این ذهنیت درمقابل جعبه ی جادو مینشینم که آخرش باید بدون مفهوم ونتیجه تمام شود وتمام رفتارهارا مصنوعی بدانم.

به نظرم مشکل سینمای امروز هم من وهم شما هستیم که مشتری پروپا قرص چنین فیلمهایی هستیم وهم مدیر رسانه ای که خیلی راحت میدان را به کار گردانی میدهد که کانون خانواده را در ایران متزلزل جلوه دهد...وتا زمانی که مسئولان ما دغدغه ی ارزش ها و آرمان های انقلاب را نداشته باشند چیزی جز این خروجی ها را نباید تو قع داشته باشیم...

 


راستی تا یادم نرفته!

چندوقت پیش برام یه پیام اومد جالب بود گفتم شما هم بخونیدش:

ما که با پسر شجاع ومیتی کومان بزرگ شدیم حال و روزمون اینه! وای به حال بچه های امروز که با عمو پورنگ وخاله شادونه بزرگ میشن 

 

[ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 19:27 ] [ حقیقی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
امکانات وب
ایران رمان